شعر باران

باز هم قصه بی بارانی است

اثری نیست ز ابر

آسمان آبی و نور افشانی است

چشمه و رود خموش

قطره آب به جان درمانی است

نه قناتی ، نه چاهی، نه بارانی و نه جریانی

نه حیاتی، نه شرابی و نه آبی

همه جا خشک خشک

       *******

در زمستان و بهار

سفره خالی شده از آب زلال

مرغ و ماهی شده غمگین و ملال

آسمان خشک و پر از گرد و غبار

کوه و برزن شده بی نقش و نگار

دیگر از شبنم برگ گل یاس

هیچ ناید به چشم

شرشر آب زلال

هیچ ناید به گوش

       *******

نیست آبی که با یار لبی تر کنیم

بنشینیم به لب حوض و شبی سر کنیم

قصه عاشقی ماهی و آب

بنویسیم و بخوانیم و هم از بر کنیم

گل زبی آبی باران پژمرد

شادابی و طراوت زطبیعت مرد

آرزوها همه شد نقش برآب

سفره خالی است ز آب

        *******

مگر این چرخ کبود را دل سنگ است که بارانش نیست

اثری را ز نزولات فراوانش نیست

نظری بر گل و ریحان و بهارانش نیست

ذره ای رحم و مروت به دل و جانش نیست

قطره ای آب روان

به لب تشنه صحرا و بیابانش نیست

سفره و مشک و سبو

جمله خالی است ز آب

       *******

تو خدایا ز سر لطف و کرم

نظری کن به جمع

آسمان را تو بده فرمانی

تا ببارد به زمین بارانی

 

شعر از رضا میرزایی